تبليغاتX
صبح بخیر - به تو می اندیشم

ديشب مهمان ما بودي.بخاطر رنگ پريده ام ابراز نگراني كردي،اصرار كه شام نمي خواهي،اصرار كه استراحت كنم.آخر شب با تلفني رفتي و امروز خبردار شدم كه عزاداري.به ماتم برادر هيجده ساله ات نشسته اي.مي گويند مرگ حق است.ولي اين چه حقي است؟چه قانون و چه حكمتي است؟

گذشته را به خاطر مي آورم.اولين كسي كه در غربت به منزل ما آمد،تنها دوستي كه در هر فرصتي سراغي از ما مي گرفت.تنها عمويي كه در هر جايي بچه ها اجرا داشتند حاضر بود،كسي كه تاريخ تولد ها را به ياد دارد،دوستي كه هنر گوش كردن دارد و تحمل شنيدن و ... و ... و ...

هيچوقت بدون لبخند تو را نديده ام و چه سخت بود شنيدن صداي هق هق ات از پشت تلفن ....

چه بگويم جز آرزوي صبر.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 14:59  توسط کتایون   |