دو روزپيش، براي برگشتن به شهرمان منتظر رسيدن ساعت حركت بوديم.در اين بين چشمم به هفت سين بسيار بزرگ و زيبايي افتاد كه در محوطه چيده بودند.از آنجايي كه تمام عيد، دربدر بوديم و عكسي همراه با هفت سين نداشتيم و از طرفي دخترم بايد سفرنامه اي همراه با عكس تهيه ميكرد، به فكرم رسيد كه از فرصت استفاده كرده و عكسي بگيرم.به شهرزاد گفتم:"برو دوربين را بياور تا با هفت سين ازت عكس بگيرم."هنوز جمله ام تمام نشده بود كه هفت سين با خاك يكسان شد!![]()
از آنروز به هر كدام از نزديكان "اسپند به دست" كه مي رسم، فوري اين ماجرا را تعريف مي كنم تا از گيرايي چشمم ترسيده و حساب كار دستشان بيايد.![]()
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 0:30  توسط کتایون
|