صبح بخیر

هيچ وقت درس خواندن كار مورد علاقه ام نبوده است بخصوص درسهاي حفظ كردني.هميشه با بخاطر سپردن مطلبي كه دو روز بعد از ياد خواهد رفت، مشكل داشته ام.درس هايي مثل جغرافيا كه مثلن فلان استان فلان محصول را دارد.بهمان استان، بهمان را.كه در نهايت تنها چيزي كه در ذهنم ماند اينست كه شمال چاي و برنج و گندم دارد و جنوب خرما!يا تاريخ كه در يك پاراگراف چند اسم نامانوس همراه تاريخ هاي جورواجور كه فقط تا جلسه امتحان ممكن است در ذهن بماند.

ديشب از دخترم، براي امتحان امروز تاريخ مدني مي پرسيدم.بماند كه با چه مصيبتي مدني تمام شد. درسي كه دركش براي يك بچه 10 ساله محال است و تنها چاره حفظ كردن كلمه به كلمه آنست.

نوبت تاريخ كه شد از شهرزاد پرسيدم:"حضرت .... در كجا به دنيا آمدند؟"

شهرزاد:"چه ميدونم! لابد تو بيمارستان ديگه!"

من:"حضرت امام ... موقع هجرت از عربستان به عراق چه فرمودند؟"

شهرزاد:"گفتند من دارم ميرم كوفه!"

خداوند به من صبر عنايت فرمايند.امشب نوبت جغرافياست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۸ساعت 9:17  توسط کتایون   | 

ژانر آدمهايي كه هر چي مي شنوند، مي گويند:عين من! حالا مي خواهد مخاطب يك بچه دو ساله باشد يا يك فوق تخصص فيزيك اتمي!

پ.ن:من كه رسمن عاشقشونم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۸ساعت 8:6  توسط کتایون   | 

جايزه ارزنده به كسي تعلق ميگيرد كه بتواند من را مجاب كند، پاسخ سئوال "نظرت در مورد من چيه؟" اين نيست كه هر چي در مورد ايشان فكر مي كنم، به زبان بياورم.بلكه طرف مقابل فقط منتظر شنيدن اين گونه جملات است:" به به! چه سري  چه دمي  عجب پايي!"

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان ۱۳۸۸ساعت 10:27  توسط کتایون   | 

فراموش كرده بودم كه بودن در بين كساني كه ريشه به حساب مي آيند، چه حس خوبي است.ريشه هايي كه سبب اتصال به گذشته هستند ... اگر هستي نتيجه استواري همان ريشه هاست ... چه ارزشمند هستند ...

از ياد برده بودم آغوش هاي پر مهري كه پذيراي تو هستند ... بي هيچ دليل و واسطه اي ...

از خاطر برده بودم كه بودن در كنارشان و مرور خاطرات مشترك گذشته، چه لذتبخش است...

طعم مهر در دستان پير و جوان، در دلهاي سوگوار ولي مالامال از عشق ...

عطر خانواده اي سنتي، يادگاري از مادربزرگ، جايي كه احترام به بزرگتر هنوز پابرجاست، از زندگي مدرن در آنجا اثري نمي بيني، نشستن بر روي زمين، تكيه دادن بر پشتي، دور سفره اي نشستن كه از اين پنج دري تا انتها گسترده است، ميوه هاي به نخ كشيده شده در زيرزمين،كوزه هاي سفالي پر از ترشي، لواشك و سركه هاي جورواجور، صندوقچه خانم دايي كه اگر بفهمند يواشكي و با همدستي دايي زاده ها به آن سرك كشيده ايد، حتمن نفرين هميشگي را خواهي شنيد كه:" الهي پير شي!"

نه اينترنت، نه ماه*واره ، نه حتي تلويزيوني كه 24 ساعت روشن باشد ... فقط آدمهايي كه همديگر را مي بينند، با هم حرف مي زنند ... نه از دلنوازان و مسافران خبري هست نه از ويكتوريا... نه سياست نه اخبار... به چشمهاي هم نگاه مي كنند و به هم گوش مي دهند...ارتباطي عاطفي و عميق بينشان جاري است...براي هم وقت دارند و براي تو نيز ...

رفته اي براي شريك بودن در غمشان ولي حل مي شوي در حمايت عاطفي شان ...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۸ساعت 9:52  توسط کتایون   | 

وقتي بين تو و دلبسته هات فاصله مكاني وجود داره، همه چي يك شكل ديگه است.وقتي مي شنوي "دختر عمو ازدواج كرد""پسر دايي بچه دار شد""نوه عمه دانشگاه قبول شد" لبخندي گوشه ي لبت مي شينه ... ته ته دلت غنج ميزنه ... شادی برای كساني كه فقط براي خودت مفهوم دارند...

وقتي اين فاصله مكاني وجود داره، زماني كه وابسته اي ازت از دنيا ميره، ته دلت غم مي شينه ... نمي توني براي از دست دادنش سوگواري كني ... فقط سكوت ميكني ... براي اطرافيانت مفهوم و معنا نداره ... يك عنوان كه حالا ديگه نيست ...

اينجور موقع ها فقط لعنت مي فرستي به غربت ... به دوري ... اونوقت با تمام وجودت غريبي را حس مي كني...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان ۱۳۸۸ساعت 17:47  توسط کتایون  

نزديك به نيم قرن پيش، آقايي براي تحصيل علم، راهي ديار غربت شدند.اين جناب به زمان خودشان بسيار خوش تيپ و جذاب و مورد توجه خانمها بودند.آقا سوار بر هواپيما به سمت ديار فرنگ مي رفتند كه وقت پذيرايي مي رسد.به مسافرين، چاي البته از نوع كيسه اي و كيك مي دهند.دوست مورد نظر ما كه متوجه مي شوند يكي از مهمانداران زيبا توجه شان به ايشان است، با بكارگيري تمام فنون و رموز دلبري، كيسه تي بگ (يا همان چاي كيسه اي خودمان) را پاره كرده و محتوياتش را داخل فنجان ريخته و منتظر دم كشيدن چاي مي شوند! در تمام مدت هم مهماندار با چشماني پر از مهر و لبخندي پرمعنا بر لب، نظاره گر رفتار اين آقا بوده اند.بماند كه اين بزرگوار تمام مدت پرواز را روي ابرها سير كردند كه مورد توجه و عنايت پري رويان قرار گرفته اند و تا مدتها با روياي عشق در يك نگاه روزها راسپري كرده اند. كه بالاخره در ديار غربت متوجه مي شوند كه آن نگاه ها و لبخند از سر عشق نبوده و ناشي از تعجب آن بانو بوده است!

چند بار در زندگي به خاطر نداشتن علم و آگاهي كافي و اينكه فقط تا نوك بيني برايم قابل رويت بوده، حوادث را وارونه تعبير كرده ام؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان ۱۳۸۸ساعت 8:54  توسط کتایون   | 

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد .

یك روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ا ی.
یک دانشمند عمق چاه ورطوبت خاک آنرا اندازه گرفت.
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد.
یک یوگيست به او گفت:این چاله و همچنين دردت فقط درذهن تو هستند.در واقعيت وجود ندارند.

 یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت.
یک مددكار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد.
یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند.

 یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که :خواستن توانستن است.
 
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی.
 
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد!

پ.ن:يك كپي پيست از يك ايميل!آسانترين روش آپ كردن براي كارمندهاي رسمي بلاگفا هنگامی که در مرخصی استعلاجی هستند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان ۱۳۸۸ساعت 15:4  توسط کتایون   | 

نمي دانم ديدار از اهل قبور، براي تسكين خاطر خود است يا واقعن سبب شادي روح آنان است ... نمي دانم.به سنگ تيره اي كه دربرگيرنده يكي از عزيزترين هاي من است، نگاه مي كنم.بيست سال گذشته است... هنوز هم باورش مشكل است ... و اين "چرا"در ذهنم ماندگار...

سنگ كناري مال مادري است كه چند سالي از من بزرگتر بوده است.فرزندان دو و چهار ساله اش، دو جوان رعنا شده اند كه همراه پدر و نامادريشان به ديدار مادر آمده اند ... ايرادي نيست ... زنده ها بايد زندگي كنند ... چقدر خوشبختم كه هنوز فرصت دارم فرزندانم را در آغوش بگيرم ... و چه ناشكرم كه به دلايل مختلف روزي چند بار از خدا مي خواهم كه" منو بكشه تا از دست شما دو تا راحت بشم!"

1.ممنونم كه به يادم هستيد.كمي ويروس و باكتري مهمانمان شده اند.مدارس شهر به دليل شيوع آنفولانزا به نوبت تعطيل مي شوند.خدا بخير كند داستان امسالمان را.

2.ياهو مسنجرم را كلن پاك كردم و مشكل كامپيوتر حل شد.چرا؟ نمي دانم.

3.رزا منتظمي نامي آشنا براي خانمهاي ايراني است. ديروز مراسم به خاك سپاريشان بود.يادش گرامي.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان ۱۳۸۸ساعت 10:8  توسط کتایون   |