شب قراره مهمون سرزده بياد و خانم مشغول پخت و پز به جناب همسر زنگ ميزنه:
- داري مياي سر راهت سه – چهار كيلو ميوه بخر.
- چي بخرم؟
- همه چي غير از ليمو شيرين.دو كيلو تو خونه دارم.
و دو ساعت بعد آقا مياد با چهار كيلو ليموشيرين!
....................
- دو رنگ مختلف،پودر ژله بخر.
و پودر ژله ي موز و ليمو خريداري ميشه!
...........................
شام در منزل مادر همسر دعوت هستن و عروس خانم در حين كمك براي كشيدن غذا به مادر جناب همسر گلايه مي كنه:خيــــــــــــلي بدغذاست.رو هر غذايي ايراد ميذاره،اين شوره،اين كم نمكه،اين ترشه،اين تنده،اين شله،اين جا نيفتاده،به كوكو ميگه دمپايي ابري!
بالاخره غذا كشيده ميشه و چون مهمانها كمي(فرض كنين دوساعت)دير آمده اند،ته ديگ غذا كه لبو بوده است،ته گرفته.
آقا همين كه اولين تكه ته ديگ را ميذاره دهانش،با تحسين ميگه:من عاااااااااااااشق لبوي سوخته ام!
.............................................
آقا در حال آشپزي است و كسي را به آشپزخانه راه نميده.بعد از يك ساعت صداي خانم در مياد كه چكار داري ميكني؟
- شام ميپزم.
-
چكار ميكني؟
- شام مي پ ز م!
- چي ميپزي؟
-گراتل!!
- گراتن،نه گراتل.گراتنِ چي؟
-گراتن نميپزم.گراتل درست ميكنم!
و در دقايق بعدي تك جملاتي در وصف غذا شنيده ميشد:تو عمرت همچين غذايي نخوردي ... الان انگشتات را هم ميخوري .... به به!چه رنگ و لعابي ... تازه مي فهمي آشپزي يعني چي ... و ... و ... و
بالاخره غذا رونمايي ميشه.حدس بزنين چي بوده؟

تو اونجايي كه من بزرگ شدم بهش ميگن :نيمرو!