صبح بخیر

 

چند اين شب و خاموشي؟وقت است كه برخيزم

وين آتش خندان را با صبح برانگيزم

گر سوختنم بايد افروختنم بايد

اي عشق بزن در من كز شعله نپرهيزم

صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد

تا خود به كجا آخر با خاك در آميزم

چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان

صد زلزله برخيزد آنگاه كه برخيزم

برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش

وين سيل گدازان را از سينه فروريزم

چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم

چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم

اي سايه ! سحرخيزان دلواپس خورشيدند

زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم(هوشنگ ابتهاج سایه)

 

شب يلدا بر همه مبارك

                                

              

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 11:31  توسط کتایون   | 

 

پسر كوچولوي پنج ساله از مهد برگشته.مامانش مي پرسه كه چه خبر بود؟امروز چكار كردين؟

 پسر كوچولو ميگه دستامون را مشت كرديم و داد زديم "مرد فقط اسماعيل!"(مرگ بر ا.س.ر.ا.یی.ل)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:3  توسط کتایون   | 

خيلي وقتها تصور ميكنم كه اگر امكان برگشت به گذشته بود،خيلي از روزها را از زندگيم حذف ميكردم. ولي بعضي از روزها هستن كه برام خيلي بزرگن.يكيش روزي است كه براي بار اول مادر شدم.

دوستت دارم مرد آتش.

                       

 

* من خوبم.بهتر بشم برميگردم.سپاس از بودنتون.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۹ساعت 23:40  توسط کتایون   | 

بعضي جملات فقط از دو سه كلمه ساخته شده اند ... ساده و قابل فهم ... بدون فاعل ... بدون فعل ... فقط مفعول مشخص است و بس ... "مقاوم به درمان" ... واي بر مفعول ... نفرين بر فاعل ...

*از ترحم تو بيزار،كه خودم سنگ صبورم...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر ۱۳۸۹ساعت 10:4  توسط کتایون   | 

يه وقت هايي نمي شه نگفت انقدر كه اين بودن ها غنيمته برات ... انقدر كه دلت مي خواد هميشگي باشه و تو ميون اين همه ، فقط باشي ... حتي اگه بدونن كه همه سكوتي و همه هيچ ... يك وقتايي بغضو كه انقدر بيخ گلوته كه همه حرفاي دنيا رو پس مي زنه ، مي ذاري براي فردا بسكه لبريزي از همين بودن ها ي دايره وار هر چند كم و گاه به گاه ... يه وقتايي فراموش مي كني داستان داستانِ ننوشتنه بسكه سهمگين بوده فرودِ اين روزهاي نگذر ... فراموش مي كني و مي نويسي كه يادت بمونه ميونِ اين روزاي نگذر ساعت هايي بوده كه خوش بودي ميون اونايي كه خوشي به بودنشون و سپاسگزار مي شي از خالقِ فراموشكارت كه ميون همه خرابكاري هاش چشمك مي زنه و مي گه ببين اينم يه شاهكارِ ديگه و يادت مياره كه نه انگارخلقت هم بلده ...
يه روزايي مثل امروز نمي شه نگفت از هوا و نفس ، از دلخوشي و لبخند ... بسكه خوبه امروز، روزِ خوبِ بودنِ تو ، كه از طلوع تو باغچه ي خورشيد پر شده از هزار نرگسِ خيس ... كه هستي و هستيم هنوز.
آمدن ات مبارك ، بودن ات مستدام باد.

نوشته ای از سلماز بسیار عزیزم(يك وقتهايي دلت ميخواد كامنتهاي خصوصي را عمومي كني.حيفم اومد تنهايي بخونمش.)

سپاس از همراهی شما عزیزان و پیام های شادباش تان.مرسی که هستین

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 17:43  توسط کتایون   | 

با خودم قرار گذاشته بودم كه در هيچ بازيِ وبلاگي شركت نكنم.چند دفعه اي هم كه دعوت شدم نديده گرفتم.اين بار اسمش را عوض كرده اند و گذاشته اند:شناختِ من! منم مثلا نفهميدم كه اين هم يك جور بازي است.امــــــا بازی... نويد خان با تباني جناب اوج، يك پست مشترك گذاشته اند كه خلاصه اش اينست(كاملش را همان جا بخوانيد):"شخصيت مجازي نويسنده در تفكر دوستان چگونه است؟" برداشت من اينست كه تصوير ذهنيِ خودم را بايد از جناب نويد بنويسم.

آشنايي من با نويد خان تقريبا" به سه سال قبل بر مي گردد.كامنتي برايم گذاشته بودند و براي بازديد به وبلاگشان رفتم.آن زمان نام وبلاگ: هواي تازه،آسمان آبي مي خواهم بود.(يا يك چيزي شبيه اين.درست در خاطرم نمانده است) يك عكس هم در گوشه ي وبلاگ بود، يك آقا با يك لبخند بسيار بزرگ يعني در واقع يك لبخند بزرگ بود و يك آقا در پس زمينه اش!چهره اي بسيار مهربان.كامنت ها را خواندم.همگي عمو يا دايي خطابشان ميكردند.

بعدها رفت و آمد كامنتي بيشتري پيدا كرديم و نكته اي كه برايم جالب بود اين بود كه هنوز پست از تنور در نيامده، نويد خان كامنت ميگذاشتن.رتبه ي اول در تمام وبلاگهايِ دوستان به ايشان تعلق داشت.

به مرور با تفكر و عقايد هم آشنا شديم .به تفاوت و گاهي تضادهاي بسياري رسيديم.گاهي اوقات رسما" با هم دعوا كرديم.فكر مي كنم كه اگر هفته اي يك بار با من درگير نشوند، روزشان شب نمي شود!

اين ها را گفتم كه در يك جمع بندي بگويم:

شخصيت جناب نويد در ذهن من، يك عمو يا دايي يا بزرگتر بسيار مهربان است كه خواهر و برادرزاده ها را به دور يك كرسي نشانده اند و از تجربياتشان،داستان مي گويند.

وقت و بي وقت هر جا كه لازم بدانند گوش آدم را مي پيچانند ولي حريم ها را خوب مي شناسند.علي رغم زندگي در آنسوي آب ها، هنوز بسيار ايراني هستند.احترام جزئئ از رفتار ايشان است.به حرف هاي مخاطب خوب گوش مي كنند و نگاهشان به دنيا زيباست.امــــــــــــا!همه ي اينها دليل نمي شود كه دست از مخالفت با نويد خان بردارم.كماكان در جبهه ي مخالف باقي خواهند ماند!

بايد پنج نفر را انتخاب كنم كه در مورد من بنويسند.چهار نفر اول را براي اين انتخاب كرده ام كه هيچ تصويري از من نديده اند و ميدانم كه با كسي هم تعارف ندارند و حرفشان را خواهند زد و نفر پنجم هم بر اساس موشك جواب موشك،انتخاب شده اند:

جناب بزرگ، ترانه عزيز، تندك عزيز، جناب شايدها و نويد خان.

ساير دوستان هم اگر محبت بكنن و تصوير ذهنيشان را برايم بنويسند،سپاسگزار خواهم بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 13:0  توسط کتایون   | 

چند دقيقه قبل در اخبارِ كانال يك گفته شد:لوح تقديري به فلان مقام داده شد بابت دادن حقوقِ معوقهِ بازنشستگانِ فلان سازمان.

دستشان درد نكنه.يك لغت جديد ياد گرفتم.تا بحال فكر ميكردم معوقه يعني حقِ كسي كه به تعويق افتاده است و واقعا نمي دانستم كه يك جور منت است كه اگر پرداخت بشود لايق دادن لوح است!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 9:19  توسط کتایون   | 

شب قراره مهمون سرزده بياد و خانم مشغول پخت و پز به جناب همسر زنگ ميزنه:

- داري مياي سر راهت سه – چهار كيلو ميوه بخر.

- چي بخرم؟

- همه چي غير از ليمو شيرين.دو كيلو تو خونه دارم.

و دو ساعت بعد آقا مياد با چهار كيلو ليموشيرين!

 

....................

 

- دو رنگ مختلف،پودر ژله بخر.

و پودر ژله ي موز و ليمو خريداري ميشه!

 

...........................

 

شام در منزل مادر همسر دعوت هستن و عروس خانم در حين كمك براي كشيدن غذا به مادر جناب همسر گلايه مي كنه:خيــــــــــــلي بدغذاست.رو هر غذايي ايراد ميذاره،اين شوره،اين كم نمكه،اين ترشه،اين تنده،اين شله،اين جا نيفتاده،به كوكو ميگه دمپايي ابري!

بالاخره غذا كشيده ميشه و چون مهمانها كمي(فرض كنين دوساعت)دير آمده اند،ته ديگ غذا كه لبو بوده است،ته گرفته.

آقا همين كه اولين تكه ته ديگ را ميذاره دهانش،با تحسين ميگه:من عاااااااااااااشق لبوي سوخته ام!

 

.............................................

 

آقا در حال آشپزي است و كسي را به آشپزخانه راه نميده.بعد از يك ساعت صداي خانم در مياد كه چكار داري ميكني؟

- شام ميپزم.

-     چكار ميكني؟

- شام مي پ ز م!

- چي ميپزي؟

-گراتل!!

- گراتن،نه گراتل.گراتنِ چي؟

-گراتن نميپزم.گراتل درست ميكنم!

و در دقايق بعدي تك جملاتي در وصف غذا شنيده ميشد:تو عمرت همچين غذايي نخوردي ... الان انگشتات را هم ميخوري .... به به!چه رنگ و لعابي ... تازه مي فهمي آشپزي يعني چي ... و ... و ... و

بالاخره غذا رونمايي ميشه.حدس بزنين چي بوده؟

 

   

 

تو اونجايي كه من بزرگ شدم بهش ميگن :نيمرو!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۹ساعت 14:11  توسط کتایون   | 

 

به هیچ کس زورم نرسه، به خودم که می رسه!به بقیه زور نگم،به خودم که می تونم بگم!

- لطفا" نصحیت ممنوع

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 11:42  توسط کتایون   | 

در جايي جلسه اي توجيهي براي معرفي مبحثي برگزار بود.(چقدر اطلاعات دادم!) خانم سخنران مي گفتن كه اصل اول اين مقوله، آهيمسا است.اين بدان معناست كه ما حق نداريم به هيچ جانداري آسيب بزنيم.اول از همه به انسانها.بايد تا اين حد پيش برويم كه حتي مراقب لحن و آهنگ گفتارمان باشيم كه مبادا گوش مخاطب آزرده شود.( شرمنده شدم بابت تفكرات نادرستم در مورد خانمهاي منشي كه بندگان خدا ميخواستن در رفع آزار تلاش كنن و من هر بار كه با يكيشون صحبت كردم، كلي حرص خوردم و آرزو كردم تا كاش ميشد پيچ و مهره هاي فكشان را سفت كنم تا كلمات بدون قر دادن بيان بيرون!)

در ادامه گفتن كه: نبايد به حيوانات آسيب برسانيم.مثلا نبايد پشه را از بين برد،بايد با فراهم كردن دود آنها را از محل زندگي دور كرد.سوسك را نبايد كشت.هيچگاه از چشم يك سوسك به دنيا نگاه كرده ايد؟كه چقدر موجود قابل ترحمي است كه محل زندگيش در چاه توالت تعبيه شده، يا اين قدر ظاهرش زشت است. اگر رنگي زيبا و بالهايي از جنس رويا داشت، باز هم چندش آور بود؟(نه كه غم و غصه خودمون كمه،از اين ساعت غصه غريبي سوسك و موش و بقيه ي وابستگان را هم مي خوريم.چشم!)

خلاصه همين جوري كه اين خانم داشتن صحبت مي كردن و حضار هم سرها را به علامت تاييد تكان ميدادند،يك سوسك غول تَشَن از غيب رسيد.در كمتر از كسري از ثانيه، خانمهاي باشخصيت بي خيالِ كلاس و تعليم و تعلم شدند و جيغ زنان نظمِ مجلس را به هم زدند.(اوليش هم خودم!)

خانم سخنران هم نه گذاشتن و نه برداشتن، با پوشه همراهشان شپلق، كوبيدن تو سر سوسك و انگار نه خاني آمده،نه خاني رفته!

صداي كوبش آنقدر زياد بود كه همگي جيغ زدن را فراموش كرده و متعجب به خانم مذكور نگاه كرديم كه يعني چي؟همين الان داد سخن از سوسك و درماندگي و حيوونكيش بود.

ايشان هم در دفاع از عملشان گفتن: اين سوسك باعث آزار و ترس چندين نفر شده بود.من هم كه زجر كشش نكردم، يك جوري زدم كه براي مردن دردي نكشد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 8:44  توسط کتایون   | 

حتما" ميدونين كه صدايي كه شما از خودتان مي شنويد متفاوت از صدايي است كه سايرين از حنجره ي شما مي شنوند و دليل آن هم انتقال توسط استخوانهاي جمجمه به دستگاه شنوايي مي باشد.

حال تصور كنين كه تصويري كه از خود داريد واقعي نباشد و دفعه ي آينده كه روبروي آينه مي ايستيد، آينه تصويرِ واقعي و كاملا" متفاوتي از شما به شما باز بتاباند.عكس العمل و احساستان چيست؟

 

                           

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر ۱۳۸۹ساعت 23:37  توسط کتایون   | 

يك بار از شما دوستان پرسيدم: فلسفه اينكه روسري را تا نوك بيني پايين ميكشن و بعد حركات موزون انجام ميدن،چيست؟ كه ظاهرا" كسي علتش را نمي دانست.ظرف دو سالي كه از طرح سئوالم و نگرفتن جواب گذشته، ملت پيشرفت كرده اند.كم كم روسري به عقب رفت و به شكل تل درآمد! جلو و عقب مو بيرون گذاشته شد و فقط قسمت فرق سر مشكل ساز فرض شد و پوشيده نگه داشته شد. اخيرا" با مد شدن پستيژ، روسري جاي خود را به كلاه گيس داده است و جالب اينجاست كه اين موهاي مصنوعي بسيار زيباتر و خوش آب و رنگ تر از موهاي اصلي است.

نتيجه اينكه حجاب مدرن برابر است با آرايشي در حد لوبيا هفت رنگ، لباس با حداقل پارچه و كلاه گيس.ضمن اينكه انواع رقص و حركات موزون و ناموزون هم انجام دهي!

 

                                         

 

 

اروين عزيز،چون هيچ آدرسي از خود نگذاشته ايد، مطلب مورد نظرتان را در ادامه مطلب گذاشتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۸۹ساعت 17:38  توسط کتایون   |