صبح بخیر

آسانترين راه براي قضاوت اينست كه متهم را لال يا سفيه تصور كني.يا لااقل قوانينت را جوري تنظيم كني كه دفاع و حرف زدنش اصلا و ابدا جايي در قاموست نداشته باشد.آن وقت راحت ميتواني قضاوت كني، محكوم بكني و حكم به اشد مجازات بدهي.اينقدر هم لذت بخش است كه نگو و نپرس!

بعد هم اگر خدايي نكرده متهم ديروز و محكوم امروز حرفي براي گفتن داشت، فردا را كه ازت نگرفتن، امروز فعلا عذاب بكشد، تا فردا هم خدا بزرگ است.شايد فردا به او گوش كردي و از سر تقصير نكرده اش با بزرگواري گذشتي.وقتي به مرگ بگيري به تب راضي ميشود و احساس نيك بختي هم مي كند.شك نكن!

ميگي:نه؟ امتحان كن.يادت نرود كه مرتب و لاينقطع هم با خودت تكرار كني كه "خوبش شد!"، "حقشه"! كه نكند اين وجدان بي انصافت درد بگيرد و اذيتت كند!

 

پ.ن:از اونجايي كه هم من عادت كرده ام هم عده اي از كامنترها كه خودشون را مخاطب نوشته هاي من بدونن،هر كسي كه دوست داره خودش را تو اين پست ببينه،آزاده!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 9:40  توسط کتایون   | 

شنيدين ميگن:بانوي دو عالم براي تنبل ها دو ركعت نماز خوندن؟ يعني تنبلان پيشونيشون بلنده و پيشوني نوشتشون، تقدير و تشكر ملت از اونهاست!يك اپسيلون از كارهاي هرروز من و شما كه ديگه جز وظايفمون به حساب مياد، اگر از جانب تنبل بانو يا كاهل خان انجام بگيره، به شدت مورد تقدير و تشكر و احسنت و باركلا قرار ميگيرن، به قول طغرل هورا ميشن.

كسي هم ازشون ايراد نميگيره.ميگن:نميتونه.آخي!

نه كه تصور كنين اگر از الان بگين من تنبلم، به سمتتون سجده ميكنن ها.نخير!بايد از روز ازل جز دسته ی از مابهترون باشين.

 

                                        

بعدن نوشت:ظاهرن نتونستم منظورم را درست برسونم.در مورد آدمهایی نوشتم که همیشه میگن نمی تونن هیچ کاری را انجام بدن.یک نمی تونم میگن و خودشون را راحت میکنن.بعد خدایی نکرده اگر روزی کوچکترین قدمی بردارن،مورد تعریف و تمجید عجیب غریب قرار میگیرن

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 19:14  توسط کتایون   | 

گل آفتابگردون عاشق بدنيا مياد.شيفته ي خورشيد.كارش اينه كه همراه نور خورشيد بچرخه،اگر هوا ابري بشه، خورشيد نباشه، سربه زير ميشه و غمگين.ولي وفاداريش را به آفتاب حفظ ميكنه.صبر ميكنه تا روزي جديد،طلوعي دوباره. نه مثل آدم ها، جذب هرنور كم فروغ و گذرا ،هر روز مجنون و واله ي يك كرم شب تاب جديد ...

                            

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 15:48  توسط کتایون   | 

بعضي ها يك نفس حرف مي زنند، بي وقفه

بعضي ها بندرت حرف مي زنند، تك سيلابي هستند، گاهي فقط آهان يا اوهوم

بعضي ها در مورد چيزهايي كه مي دانند حرف مي زنند

بعضي ها در باره ي چيزهايي كه نمي دانند هم حرف مي زنند

بعضي ها وقتي كه مي دانند هم حرف نمي زنند

بعضي ها فقط وقتي مخاطب قرار بگيرند،حرف مي زنند

بعضي ها تنها ذكر مصيبت هستند

بعضي ها نصيحتند

بعضي ها مثل يك سي دي فقط يك سري محفوظات را تكرار و تكرار و تكرار مي كنند

بعضي ها طوطي هستند،كپي پيست!

و فقط تعداد بسيار اندكي هنر سخن گفتن را مي دانند ... جالب اينكه من، تو و او خودمان را جز اين دسته مي دانيم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 22:1  توسط کتایون   | 

صبح دخترم را گذاشتم مدرسه و موقع برگشت براي خريد سررسيدی به يك لوازم التحرير فروشي رفتم.فروشگاه آنموقع صبح غلغله بود از دانش آموزاني كه همه با هم مي گفتند خانم من عجله دارم.بنده ي خدا فروشنده مثل مرغ سر كنده دور خودش مي چرخيد.

گوشه اي ايستادم تا خلوت شود.چند دانش آموز دبيرستاني هديه اي براي آموزگارشان خريده بودند و از خانم فروشنده خواستند كه برايشان كادو كند.ايشان هم گفتن يا صبر كنين يا خودتان انجام دهيد.كه آنها گزينه دوم را انتخاب كردند.شايد حدود ده دقيقه با كاغذ كادو كلنجار رفتند.هي كاغذ را از اين طرف گذاشتند هي از آن طرف.بالاخره هم نتوانستند يك مكعب ساده را كادو پيچ كنند.به آنها گفتم: كمكتون بكنم؟ با خوشحالي قبول كردند.

از صبح فكرم مشغول اين مسئله است.سال دوم دبيرستان بودند.يعني دوسال ديگر يا مي روند دانشگاه يا خانه ي بخت!در هر صورت بايد اداره ي زندگيشان را در دست بگيرند. ولي چگونه؟

دختر 17-16 ساله اي كه توان انجام اين كار ساده را ندارد و در واقع مهارت هاي اوليه ي زندگي را آموزش نديده است، چه جوري قرار است از پس زندگي بربياد؟

چه كرده ايم با فرزندانمان ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 10:32  توسط کتایون   | 

 قبلنا وقتي مراسمي، مناسبتي پيش مي آمد، ساعتها وقت گذاشته مي شد تا هديه اي مناسب و در خور به رسم يادبود تهيه شود.كادويي كه گذشته از ارزش مادي داراي عطر و بوي محبت بود، يادگاري بود از يك عزيز.بگذريم از كساني كه كمدها را پاكسازي مي كردند و اضافات آن را تقديم مي كردند!

امروزه مقداري اسكناس يا سكه اي داخل پاكت جايگزين آن شده است.پولي كه خرج مي شود، حتي اگر با آن وسيله ي مورد نياز هم خريداري شود، نشاني از دهنده ي هديه ندارد.

شايد من آدم گذشته هستم.شايد چون طعم و لذت آن مدل كادو گرفتن يا حتي هديه خريدن را حس كرده ام، اين گونه تحفه دادن به مذاقم خوش نمي آيد.

كتابخانه ام را تميز ميكردم.كتابي كه روز تولدم از دوستي گرفته بودم، خاطراتي از ربع قرن پيش را به يادم آورد كه هيچ چك پولي نمي تواند چنين حس زيبايي را زنده كند.

                              

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 16:26  توسط کتایون   | 

از قديم گفتن كه يك سوزن به خودت بزن بعد جوال دوز بدست راه بيفت خدمت مردم برس!

حالا وقتشه كه بگم  كه از چه موردي توي خودم خوشم نمياد.

اوليش اينه كه ابتدا حرف ميزنم و بعد فكر ميكنم ايني كه گفتم آخه حرف بود كه زدم؟

دوميش اينه كه نميتونم به اطرافيان نه بگم.به خودم و خانواده فشار ميارم ولي نه نميگم.

در نت هم اينكه حرف و انتظار سايرين برام خيلي مهمه و سعي ميكنم  به حرفشون گوش كنم را دوست ندارم.خيلي وقتها واقعا آزار دهنده است كه مدام خودم را سانسور ميكنم كه نكنه به كسي بربخوره.نصحيت نكنين.خودم ميدونم بايد حساسيتم را كم كنم.

آخيش تموم شد!البته ميتونم سيصد مورد را ليست كنم كه با خودم مشكل دارم ولي عدالت را رعايت كردم.سه تا جوال دوز توي پست قبل زدم،سه تا سوزن اينجا.از شما چه پنهان كه اين سوزن دردش خيلي بيشتر از يك دنيا جوال دوز زدنه!

شما چه چيزي را توي خودتون دوست ندارين؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 9:55  توسط کتایون   | 

ناگفته پيداست كه ظاهر و پوشش هر كس فقط به خودش ارتباط دارد و بس.البته روي كاغذ و با ژست روشنفكرانه و دموكرات بودن!وگرنه در برخورد اول، ظاهر طرف مقابل حرف اول را مي زند.مثلا كسي كه بوي عرق بدهد مسلما تصوير خوشي از خودش نمايش نمي دهد.

براي هر كسي يك موردي بلافاصله به چشمش مياد كه برايش مطبوع نيست.يكي از مواردي كه همان اولِ اول به چشم من مي آيد، كفش هاي طرف مقابل است.مدلش، رنگش، پاشنه اش، تميز بودنش... و هنگامي كه پاشنه كفش خوابيده باشد، رسما روي روانم مي رود و بي برو برگرد به ليست سياه منتقل مي شود.

مورد ديگه كه خيلي بسيار زياد بهش حساسيت دارم،بلند كردن ناخن انگشت كوچك در آقايان است.

و مورد كهيرزا در نت برايم قالب سياه وبلاگ است.به محض ديدن رنگ سياه، عكس العملم بلافاصله زدن ضربدر قرمزِ سمتِ راستِ اون بالاست!

در اولين برخورد چه چيزي توي ذوق شما مي زند؟

بعدن نوشت:با خواندن کامنتها می بینم که کلی از موارد را یادم رفته بود.ممنون از یادآوری!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 9:25  توسط کتایون   | 

ميگه:يك ساعت با شاطر چونه زدم تا حاضر شد پنج تا چونه ي خمير را با هم يك نون بكنه.تمام مسير تا خونه هم به شونصد نفر توضيح دادم كه اين نون سفارشيه.با كلي مصيبت آوردمش تا خونه.

ميپرسن: حالا اين نون را ميخواستي چكار؟

ميگه:آوردم ريز ريزش كردم گذاشتم فريزر!

                                       

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 19:43  توسط کتایون   |