صبح بخیر

من خوبم.خوبِ خوب.هفته گذشته مراسم ازدواج يكي از بستگان بسيار نزديك بود و بعد از آن، يك نوع ويروس ظاهرا" تصميم گرفته كه عقد و ازدواجش را در من جشن بگيرد و فكر كنم محل اركستر را هم در سرم تعبيه كرده اند!به محض اتمام پايكوبي و جشن و سرور اين ويروس هاي سرخوش، برميگردم به سر كار و زندگيم در بلاگفا!

ممنونم كه احوالپرسم بوديد.

 

                                     

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان ۱۳۸۹ساعت 17:5  توسط کتایون   | 

ميگه:ميشه چند تا كارت هم به من بدين؟چند تا مهمون دارم...

ميزبان:البته، من كه قبلا هم گفته بودم، هر كدومتون هر چند نفر را كه دوست دارين دعوت كنين.

ميگه:ممنون،منتهي چون مهمونهاي من از راه دور ميان،بايد براي ناهار هم بهشون بگم.

ميزبان:اي بابا، اين حرفها چيه؟حتما اين كار را بكن.

ميگه:البته احتمال اومدنشون خيلي كمه، هر چند اگربيان باعث سرافرازي و سربلندي و افتخار مجلسن!

ميزبان و حضار:

پ.ن:با عرض معذرت از جناب مولانا بابت تخريب شعر.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۹ساعت 9:14  توسط کتایون   | 

ايميلي داشتم از مريم

"حرص نخورید. ناراحتی را نبلعید. همانطور که از خوردن غذای مانده و فاسد پرهیز می­کنید از جذب کردن و بلعیدن حرف­های مفت و مزخرف پرهیز کنید. نگذارید حرف­هایی که به نظر خودتان صحیح نمی­آید و چرند است، ذهن­تان را خراب کند و باعث شود که دچار تهوع فکری شوید.

اگر دلخورید بیان کنید. اگر می­ترسید ترس­تان را به زبان بیاورید.اگر عصبانی هستید عصبانیت­تان را نشان دهید. گریه دارید؟ گریه کنید. مفاهیمی مثل خویشتن­داری و سکوت و بردباری را بگذارید کنار. این­ها ارزش­هایی ست که حکومت­های دیکتاتوری تبلیغ می­کنند که بتوانند فرد را از همان آغاز، در خانواده سرکوب کنند و یک مشت آدم ترس خورده تحویل جامعه بدهند. ناراحتی­ها را باید ابراز کرد و گرنه بعدها می شود کابوس. می شود تیک عصبی. تنگی­نفس. خارشِ­تن. می شود دسیسه­چینی و بهانه­جویی. ناخن و لب جویدن و تند تند پاها را تکان دادن."

براي اينكه دوست ندارم تيك عصبي، تنگي نفس و بقيه ي مخلفاتش را بگيرم، ميخواستم بگم كه بر خلاف جناب انيشتين، من معتقدم كه دو چيزي كه درجهان پاياني ندارد،يكيش حماقت انسانهاست و دوميش رذالت آنها.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 15:53  توسط کتایون   | 

روشي با كارآيي بسيار خوب، براي دخالت در زندگي و تصميم گيري هاي ديگران، خواب ديدن اهل قبور است! خواهيد ديد كه اين خواب حق وتو دارد!

"آدما کلا دو دسته ان ، یا زرنگن یا ساده
ساده ها واسه زرنگا ، سوژه ی سوء استفاده"

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 12:54  توسط کتایون   | 

اگر از فردي بخواهيد كه كاري را انجام ندهد، كاري كه انجام دادن و ندادنش كاملا" براي او علي السويه باشد ولي براي شما انجام نشدنش اهميت دارد.دلايلتان را هم گفته باشيد و ايشان هم پذيرفته باشند.ولي پس از مدتي آن كار تكرار شده باشد و باز هم تذكر داده و خواهش كرده باشيد كه لطفا" دفعه ي آخر باشد، بعد دوباره چند وقت بعد آن عمل انجام را تكرار كرده باشد و ردپايي هم آگاهانه به جا گذاشته باشد كه متوجه  انجام عمل توسط خودِ خودش بشويد، برداشت شما از "چراي" اين كار چيست؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 8:49  توسط کتایون   | 

بشقاب ها را تميز كرده ، در داخل ماشين مي چينم و قابلمه ها را در سينك مي گذارم.فكر مي كنم كاش آدم ها يك دستورالعمل نحوه ي استفاده، همراهشان داشتند، مثل همين ماشين كه ميشد در آن هم ميزان كارآيي و توانشان را خواند هم محدوديت ها و ظرفيت را.كاش قبل از برقراري ارتباط با هر كس موظف به خواندن دفترچه با دقت بودم تا طول عمر مفيد رابطه به حداكثر برسد.

كاش مي دانستم براي گرفتن نتيجه ي لازم بايد بهترين شرايط را فراهم كرد.برترين امكانات را در اختيار قرار داد.تعداد ظرف ها در حد ظرفيت نه حتي يك دانه بيشتر، دماي مناسب،برنامه اي درخور،برترين شوينده ي موجود در بازار، سرويس به موقع،رعايت نكات گوشزد شده و... و ... و...

ولي با كدام آدمي اينگونه باوسواس برخورد مي كنم؟توانايي هاي جسمي و روحي اش را مي شناسم و با توجه به ظرفيتش از او انتظار بازدهي دارم؟ شرايط مطلوب را فراهم كرده و بعد منتظر كاركرد بهتر هستم؟

از آن طرف، چند نفر را مي شناسم كه به اندازه ي توانشان، بازدهي دارند؟شايد ترس از سواستفاده ديگران، مانع از نشان دادن توانايي ها مي شود.اگر بگويم علاوه بر بشقاب و قاشق چنگال، مي توانم قابلمه هم بشويم، احتمالا" توقع خواهند داشت كه در پايان كار پياز داغ هم درست كنم، كف آشپزخانه را هم دستمال بكشم!در ازاي نفسش باد صبا مي خواهد...

كاش به سادگي يك ماشين ظرفشويي بودم ...

 

 

                           

 

بعدن نوشت:جواد برایم نوشته:

راستی کتایون توجه کردی این پستی که نوشتی سیصد و شصت و پنجمین پست این وبلاگت بود. اگه اینطوری به وبلاگت نگاه کنیم این پستت تولد یک سالگی پست هات محسوب میشه! بهت تبریک میگم

 خواستم تشکر کنم بابت بودن و همراهی همه ی شما.بودن شما باعث شد که تا صبح بخیر سیصد و شصت و پنج نوشته داشته باشه.این توجه های خاص شادم میکنه.ممنون

      

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ساعت 9:42  توسط کتایون   | 

تلفني داشتم از موسسه ي زباني كه پسرم مي رود.جناب منشي كه آقاي مسني هم هستن، اطلاع دادن كه كلاس بعداز ظهر بخاطر مشكلي كه مدرسشان دارد، برگزار نمي شود.فرصت ندادم كه جمله شان تمام شود.با خوشحالي جواب دادم:خوش خبر باشين، واي ممنون و ... در حال جيغ جيغ كردن بودم كه صداي آقاي منشي درآمد كه:بهتر نيست بگي ايشالا مشكلش خيره؟!

بماند كه چقدر خجالت كشيدم و يك ساعت صغري كبري چيدم كه شادي من بابت گرفتاري ايشان نبود.

چرا اين قدر بي علت ذوق كردم؟نه بردن و آوردنش به عهده من است، نه خواندن درس هايش.(كه البته دوميش به گردن خود رهام هم نيست!بلا به دور!)

 هميشه كنسل شدن كلاس برايم شادي آور بوده است.دليلش هم فضاي مزخرف آموزشي و درسهاي بي محتوايي است كه تحت عناوين مختلف به خوردمان دادند.چقدر قبل از هر كلاس حتي توي دانشگاه دست به دامان خدا شديم كه: اِِِِِِِِِِِِِِِِِييييييشالا بره زير تريلي هجده چرخ!

به هر شكل در كمال شرمندگي، از شنيدن تعطيل شدن هر كلاسي خوشحال ميشوم.مخصوصا" مخصوصا" اگر تعطيلي مربوط به مدارس باشد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان ۱۳۸۹ساعت 14:35  توسط کتایون   |