به دنيا كه مياي، مركز توجه اي،بخصوص اگر فرزند اول باشي.باورت مي شود كه مركز عالم هستي و گردش جهان بر اساس خواسته ي توست.گريه كني، همه هراسان مي دوند... بخندي، شاد مي شوند ... بيمار شوي، نگرانت مي شوند.بزرگتر كه شدي مي بيني كه تنها خودت مركز عالم نبودي، چقدر از اين مراكز دنيا در كنارت مشغول بازي هستند!برخورد با آدمها برايت پر از شگفتي و تازگيست.ضربه مي خوري، آزار مي دهي، مي جنگي، صلح مي كني، عاشق مي شوي، خيانت مي بيني و بالاخره راه زندگي كردن را فرا مي گيري ... راهي كه مختص خود توست. در اين بين متوجه مي شوي كه آدمها چقدر شبيه هم هستن، مي تواني پيش بيني كني رفتار فلان كس را! امتحان مي كني:"اگر فلان حرف را بزنم، حتما" اين را مي گويد!" و مي بيني كه"آره،درست بود!" ... آزمون و خطا! ... وقتي بارها در اين آزمون خودت را محك بزني، كمتر به خطا مي روي. رفتارها را حدس مي زني"اين پست را بنويسم،مطمئنم كه آن دوست نظري نخواهد گذاشت!" و بعد كه مي بيني خاموش نوشته ات را خواند، لبخندي از سر رضايت خواهي زد. زندگي برايت صفحه ي شطرنج خواهد شد.اين عمل من آن عكس العمل را بدنبال خواهد داشت! و بعد هر چقدر در بازي باتجربه تر شوي، هيجان زندگي كمتر مي شود ... فقط يك بازي با قوانين نوشته يا نانوشته ...
** چشم نسرين جان![]()



