صبح بخیر

به دنيا كه مياي، مركز توجه اي،بخصوص اگر فرزند اول باشي.باورت مي شود كه مركز عالم هستي و گردش جهان بر اساس خواسته ي توست.گريه كني، همه هراسان مي دوند... بخندي، شاد مي شوند ... بيمار شوي، نگرانت مي شوند.بزرگتر كه شدي مي بيني كه تنها خودت مركز عالم نبودي، چقدر از اين مراكز دنيا در كنارت مشغول بازي هستند!برخورد با آدمها برايت پر از شگفتي و تازگيست.ضربه مي خوري، آزار مي دهي، مي جنگي، صلح مي كني، عاشق مي شوي، خيانت مي بيني و بالاخره راه زندگي كردن را فرا مي گيري ... راهي كه مختص خود توست. در اين بين متوجه مي شوي كه آدمها چقدر شبيه هم هستن، مي تواني پيش بيني كني رفتار فلان كس را! امتحان مي كني:"اگر فلان حرف را بزنم، حتما" اين را مي گويد!" و مي بيني كه"آره،درست بود!" ... آزمون و خطا! ... وقتي بارها در اين آزمون خودت را محك بزني، كمتر به خطا مي روي. رفتارها را حدس مي زني"اين پست را بنويسم،مطمئنم كه آن دوست نظري نخواهد گذاشت!" و بعد كه مي بيني خاموش نوشته ات را خواند، لبخندي از سر رضايت خواهي زد. زندگي برايت صفحه ي شطرنج خواهد شد.اين عمل من آن  عكس العمل را بدنبال خواهد داشت! و بعد هر چقدر در بازي باتجربه تر شوي، هيجان زندگي كمتر مي شود ... فقط يك بازي با قوانين نوشته يا نانوشته ...

 

** چشم نسرين جان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 19:32  توسط کتایون   | 

خدا را صد هزار مرتبه سپاس که قبل از مردن فهمانده شدم که رنگ پوست هم میتونه مورد من*کر*ات ی باشه!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 11:49  توسط کتایون   | 

۱.بالاخره تركش هاي اين بازي به من هم خورد.بهار خواسته كه ۵ سال آينده... ۵ وبلاگي كه ميخوانم ... را حدس بزنم.پيشگويي ميكنم كه در سال ۱۳۹۴:

- آنه،داريوش، روزبه، رها و سوفي ازدواج كرده باشند!

- اوج، قلاچ، گلپونه، ماري و هدايت بچه دار شده باشند!

- بزرگ، زري، سهيل، شايدها و فرنگيس هنوز وبلاگ داشته باشند!

- سلماز، شراره، غزل، فريبا و نسرين كتاب خود را چاپ كرده باشند.

- آيسل، رهام، سپهر، سينا و عمو نويد كماكان مشغول تحصيل علم باشند!

- بابا فريد،داود، سحر،شهرزاد و فاطمه هم وبلاگ نويس شده باشند!

عجب فالي گرفتم ها!اگر وبلاگ نويسي را كنار گذاشتم،يحتمل پيشگو ميشوم!

اين دوستان را هم خودتون يك جوري ۵ تا حساب كنين.

بنا به رسم بازي ۵ آقايي كه اول كامنت بگذراند به اين بازي دعوت هستند.

۲.فرناز پرسيد كه چگونه به وبلاگ نويسي رو آوردم و چرا مي نويسم؟

دوست ناباب!وقتي دوستي داشته باشي كه لاينقطع ۴۸ ساعت حرف بزند، ميتواند به هر كاري متقاعدت كند حتي وبلاگ نويسي!

و چرا مينويسم؟چون اينجا و همه ي شما را كه به صبح بخير محبت داريد را دوست دارم.به همين سادگي.

تمام دوستان به اين بازي فراخوانده ميشوند.لطفا"!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 20:17  توسط کتایون   | 

يك وقت هايي درد را مي بيني و كاري از دستت برنمياد ... زجر كشيدن را لمس مي كني، به قول خودش"له شدنش"را، ولي اينقدر درد عميق است كه تنها ميتواني نگاه كني ... نه توانايي برداشتن باري را داري، نه مي تواني كمكي كني و نه حتي كلام مناسبي براي گفتن پيدا ميكني... فقط بغض فروخورده اي در گلو... و در انتظار ديدن معجزه اي، روزها را مي شماري ... شايد امروز ... شايد فردا ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 23:52  توسط کتایون   | 

                            
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 11:8  توسط کتایون   | 

فيلمي ديدم كه طي حادثه اي زندگي در روي زمين از بين رفته بود و تنها عده ي محدودي باقي مانده بودند و براي زنده ماندن مي جنگيدند.

فكر كردم اگر من يكي از بازمانده ها بودم، چه مي كردم؟بي شك در آن شرايط قادر به ادامه حيات نبودم.نه توانايي بدست آوردن غذا را دارم نه توان تحمل آن مشكلات.نه دفاع از خود را بلدم، نه كشتن و خوردن سايرين را.حتي نمي توانم خودم را هم بكشم.

چه قابليتي دارم؟يك مشت آموخته كه بدرد هيچ هم نمي خورد ... در عمل هيچ!حتي توانايي روشن كردن آتشي بدون كبريت را ندارم ...و اين يعني يك مصرف كننده صرف ...

"اينم شد فيلم كه به من ميدي ببينم آخه؟؟؟ دچار افسردگي حاد شدم، رفت!"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 23:45  توسط کتایون   | 

از شهر ديگري سفري 24 ساعته براي حضور در مراسم عقد يكي از بستگان داشته باشي.يك دست لباس و يك جفت كفش كه بيشتر با خود نمي آوري و آنوقت آن يك جفت كفش همراهت، هر دو، لنگه ي پاي راست باشند.يكي قهوه اي، آن يكي طوسي!

بعدا" نوشت:بابا زیر شونصد تا کامنت توضیح دادم من تنها آدم گیج این خاندان نیستم که!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 7:42  توسط کتایون   | 

خوشبختانه جراحی موفقیت آمیز بوده است.از همه دوستانی که احوالپرس هستند ممنونم

حال من و شهرزاد هم خوبه.میگه:دیگه حوصله ی غصه خوردن ندارم!(البته این جمله دو ساعت بعد از اعلام نتایج بیان شد!)

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 11:45  توسط کتایون  

تاریخ تکرار نشد!به همین سادگی...
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 8:52  توسط کتایون  

وقتي هدايت پيشنهاد نوشتن در يك وبلاگ را به من داد، فكر كردم چه كار عبثي!كه چي بشه؟ اما برخلاف تصورم "صبح بخير" دريچه اي شد به دنيايي از تازه ها.كساني كه در ابتدا فقط يك اسم بودند، تبديل شدند به دوستاني واقعي، تعدادي جز عزيزترين ها.اين ارتباط ديگر مجازي نبود، انسانهايي بودند با احساس و انديشه واقعي.دوستاني كه اگر هفته اي بیخبر از آنها می ماندم، نگرانشان مي شدم.دوستاني كه با شادي آنها می خنديدم و مشكلاتشان ذهنم را درگير مي كرد.خيلي چيزها ياد گرفتم كه مديون همه ي شما هستم.

يكي از شما دوستان،دختر سرزنده اي است كه هميشه با خود شادي به همراه دارد.كسي كه علي رغم مشكلات جسمي فراوان، روحيه اي فوق العاده و قلمي پر از نشاط از او مي بينيم.فردا اين نازنين در بيمارستان بستري ميشود كه روز بعد جراحي شود، عملي با ريسك بسيار بالا.بياييد با هم براي اين دوست جوان دعا كنيم كه در آينده اي نزديك روي پاهاي خود به نزد ما برگردد.

"امشب ميخوام تا خود صبح، فقط برات دعا كنم

براي خوشبخت شدنت، خدا خدا خدا كنم."

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 20:35  توسط کتایون   | 

درپیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم
آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم(رهي معيري)

این شعر  در پاسخ به دوستانیست که پرسیده بودند:چطور میشه توی زندگی هیچ مشکلی نداری؟یا طعنه زدند كه" بي دردي!"يا ...

آخه دوست عزیز، در این دوران کسی پیدا میشود که بی دغدغه باشد؟میشود طعم شکست را نچشیده باشد؟با بیماری دست و پنجه نرم نکرده باشد؟درد نکشیده باشد؟عزیزی از دست نداده باشد؟منتهی هرکس روشی برای تحمل زندگی دارد.نگفتن و ناله کردن دلیل بر عدم وجود معضل نیست همچنین نشانه ی بزرگ منشی و دریا دلی و ازاین جور مقوله ها.فقط برای اینست که گفتنش دردي را دوا نميكند و بس.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 9:12  توسط کتایون   | 

آسانترين راه براي ايجاد هر رابطه اي صحبت كردن است.معمولا" با گفتن از خودت يا بيان نظراتت راه را براي ايجاد ارتباطي جديد يا صميميت بيشتر باز مي كني.ولي عيب كار وقتيست كه حرف زدن به اين منظور نباشد، بلكه پوششي شود براي پنهان كردن هويت واقعي به شكل كاملا" آگاهانه و از پيش طراحي شده.با بمباران بي وقفه كلمات، فرصت تفكر به مخاطب را ندهي و آنقدر مسلسل وار تكرار و تكرارو تكرار كني كه ملكه ي ذهنش شود و بعد هم كه در خلوت خود بخواهد بينديشد، سخنانت مانند پادتن عليه افكارش عمل كنند و ذهنيتي براساس خواسته ي تو شكل بگيرد.

از آنطرف سكوت هم هميشه"سرشار از ناگفته ها" نيست!خيلي وقت ها چيزي براي گفتن در چنته نداري.سرپوشي بر جهالت است و ناداني."تا مرد سخن نگفته باشد    عيب و هنرش نهفته باشد".

هر روز بيشتر از ديروز به اين نتيجه مي رسم كه نبايد به آدمها موشكافانه نگاه كرد.(اوليش خودم)به جاي نگاه كردن بايد فقط ديد و گذشت وگرنه خيلي از باورها مثل صداقت،اعتماد،محبت و  و  و  زير سئوال مي روند و امان از روزي شخصيتي ارزشمند برايت تبديل به نمادي توخالي شود...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 8:59  توسط کتایون   | 

                

اشتباه نكنين،اين عكس فتو شاپ نيست، يك عكس كاملا" هنريه!ظرف چند روز گذشته معلوم شد كه من علاوه بر هنر گل پروري، شعر شناسي و شستشوي هر چيزي كه از در ماشين لباسشويي رد بشود، توانايي گرفتن دو سري عكس با يك فيلم را دارم!اين يعني عمل به شعار سال، يعني بهره برداري مضاعف!حالا چگونه؟ نمي دانم.

فيلمي كه از آذر سال 87 داخل دوربين مانده بود را تصميم گرفتم حلال كنم و نتيجه اين شد كه ملاحظه مي فرمايين:كله ي رهام دو سال قبل را روي آرامگاه و آرم لباسش روي پلكان و كيك و كادوها در محوطه پاسارگاد!

بنا به پيشنهاد دوستي ميخواهم نمايشگاه عكس بزارم تحت عنوان" توانمندي هاي من!"

پ.ب:(پارتي بازي)اينجا را هم بخوانيد لطفا"!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 19:35  توسط کتایون   | 

داخل مسنجر كه مي شود، می بيند كه مامانش ادش كرده اند.اول تعجب مي كند و بعد كلي ذوق مرگ مي شود و برايشان مي نويسد:آفرين مامان گلم، چه كار خوبي كردين،احسنت،خوشحالم كه با كامپيوتر آشتي كردين و كلي سوت و هورا و ابراز احساسات.

بعد مي بيند كه اين کارها براي نشان دادن خوشحاليش كافي نبوده است.تلفن مي زند و با جيغ جيغ مسرتش را به گوش مامان مي رساند.مامان متعجب مي گويند:مسنجر كجا بود؟اد چيه؟چت چيه؟حالت خوبه؟برو خجالت بكش.مگه من بيكارم؟منو چه به اين كارها....

انگار يك تشت آب سرد مهمان شده باشد.براي آن مامان تقلبي، كلي مودبانه و خصمانه ،خط و نشان مي كشد.

شب كه جناب همسر تشريف ميارن منزل، با كلي آب و تاب قضيه را تعريف مي كند. جناب همسر در حين گوش كردن، ابتدا  بعد و در آخر شكلي مي شوند.

حالا شما چه مجازاتي براي ايشان پيشنهاد مي كنيد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 15:2  توسط کتایون   | 

گيسواني  كه عاشقانه در وصفش اشعار نغز سروده مي شود، اگر در ظرف غذا جاي بگيرد، تنفر و انزجار به بار مي آورد.درست مثل جايگاه آدمها!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 8:39  توسط کتایون   | 

فرض كنيد دو تا خانم داخل اتومبيل منتظر دوستشان هستند كه خانمي ميانسال، بسيار معقول به آنها نزديك مي شود.با گفتن "سلام" توجه آنها را به خود جلب مي كند.بعد بهشان مي گويد كه من يك دختر زيبا، تحصيل كرده و موقر دارم ... كه سرنشينان ماشين كه متوجه منظور خانم شده اند، با خنده مي گويند: ما هنوز پسرهامون به سن ازدواج نرسيدن.خانم با دويدن وسط كلامشان مي گويد:مي دونم،مي دونم،خواستم بگم كه با رضايت شما دخترم سرسفره ي شما بشينه و در كارهاي منزل هم كمك احوالتون باشه.سرنشينان  :يعني چي خانم؟براي كار در خانه دخترتون را معرفي مي كنيد؟ مادر:البته كنيزتونه، منتهي اگربا اجازتون،صيغه اي با حاج آقا جاري بشه ....

يعني رسما" هنوز بهت زده ام، نمي دانم بخندم يا گريه كنم؟تصور اينكه چي باعث اين شده مادري همچين كاري انجام دهد،وحشتناك است.ولي فكر اینکه با يك كنيز ترگل و ورگل به خانه برگردي و ... دیدن عكس العمل حاج آقا! وسوسه اي است كه دست از سرم برنميدارد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 19:50  توسط کتایون   |