آزمون به پايان رسيد و دخترها شاد و خوشحال به بيرون دويدند.در پاسخ به والدين منتظرشان مي گفتند كه "آسون بود، خيلي خوب بود...." شهرزاد هم بالاخره آمد ... با بغض و لبخندي ساختگي ... "سخت بود، خيلي، خراب كردم"
برگشتم به سه سال قبل ... زمستاني كه همين آزمون را با پسرم تجربه كردم.ساعاتي انتظار و بيرون آمدن پسراني شاد و راضي. پارسا دوست و رقيب درسي رهام، زودتر به گروه والدين رسيد.پرسيديم:چطور بود؟ گفت:عاااالي،آسونِ آسون.بعد از چند دقيقه رهام آمد، گيج و مبهوت.مادر پارسا پرسيد:خوب بود؟ رهام گفت: نه، خوب نبود.5 تست را نزدم، 14 تا را هم شك دارم.خانم مورد بحث با قيافه اي درهم به پسرش گفت:حتي نفهميدي كه امتحان چي بوده، خراب كردي و پارسا نمره ي حدنصاب را نگرفت...
از صبح،مدام اين سئوال توي ذهنم دور ميزند كه "يعني باز هم تاريخ تكرار مي شود؟"
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹ساعت 14:19  توسط کتایون
|