صبح بخیر

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد .

یك روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ا ی.
یک دانشمند عمق چاه ورطوبت خاک آنرا اندازه گرفت.
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد.
یک یوگيست به او گفت:این چاله و همچنين دردت فقط درذهن تو هستند.در واقعيت وجود ندارند.

 یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت.
یک مددكار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد.
یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند.

 یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که :خواستن توانستن است.
 
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی.
 
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد!

پ.ن:يك كپي پيست از يك ايميل!آسانترين روش آپ كردن براي كارمندهاي رسمي بلاگفا هنگامی که در مرخصی استعلاجی هستند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان ۱۳۸۸ساعت 15:4  توسط کتایون   |