صبح بخیر

نزديك به نيم قرن پيش، آقايي براي تحصيل علم، راهي ديار غربت شدند.اين جناب به زمان خودشان بسيار خوش تيپ و جذاب و مورد توجه خانمها بودند.آقا سوار بر هواپيما به سمت ديار فرنگ مي رفتند كه وقت پذيرايي مي رسد.به مسافرين، چاي البته از نوع كيسه اي و كيك مي دهند.دوست مورد نظر ما كه متوجه مي شوند يكي از مهمانداران زيبا توجه شان به ايشان است، با بكارگيري تمام فنون و رموز دلبري، كيسه تي بگ (يا همان چاي كيسه اي خودمان) را پاره كرده و محتوياتش را داخل فنجان ريخته و منتظر دم كشيدن چاي مي شوند! در تمام مدت هم مهماندار با چشماني پر از مهر و لبخندي پرمعنا بر لب، نظاره گر رفتار اين آقا بوده اند.بماند كه اين بزرگوار تمام مدت پرواز را روي ابرها سير كردند كه مورد توجه و عنايت پري رويان قرار گرفته اند و تا مدتها با روياي عشق در يك نگاه روزها راسپري كرده اند. كه بالاخره در ديار غربت متوجه مي شوند كه آن نگاه ها و لبخند از سر عشق نبوده و ناشي از تعجب آن بانو بوده است!

چند بار در زندگي به خاطر نداشتن علم و آگاهي كافي و اينكه فقط تا نوك بيني برايم قابل رويت بوده، حوادث را وارونه تعبير كرده ام؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان ۱۳۸۸ساعت 8:54  توسط کتایون   |