صبح بخیر

درپیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم
آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم(رهي معيري)

این شعر  در پاسخ به دوستانیست که پرسیده بودند:چطور میشه توی زندگی هیچ مشکلی نداری؟یا طعنه زدند كه" بي دردي!"يا ...

آخه دوست عزیز، در این دوران کسی پیدا میشود که بی دغدغه باشد؟میشود طعم شکست را نچشیده باشد؟با بیماری دست و پنجه نرم نکرده باشد؟درد نکشیده باشد؟عزیزی از دست نداده باشد؟منتهی هرکس روشی برای تحمل زندگی دارد.نگفتن و ناله کردن دلیل بر عدم وجود معضل نیست همچنین نشانه ی بزرگ منشی و دریا دلی و ازاین جور مقوله ها.فقط برای اینست که گفتنش دردي را دوا نميكند و بس.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 9:12  توسط کتایون   |