صبح بخیر

يك وقت هايي درد را مي بيني و كاري از دستت برنمياد ... زجر كشيدن را لمس مي كني، به قول خودش"له شدنش"را، ولي اينقدر درد عميق است كه تنها ميتواني نگاه كني ... نه توانايي برداشتن باري را داري، نه مي تواني كمكي كني و نه حتي كلام مناسبي براي گفتن پيدا ميكني... فقط بغض فروخورده اي در گلو... و در انتظار ديدن معجزه اي، روزها را مي شماري ... شايد امروز ... شايد فردا ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 23:52  توسط کتایون   |