صبح بخیر

 

وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست

نگفتم: عزيزم، اين كار را نكن

نگفتم: برگرد

و يك بار ديگر به من فرصت بده.

وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه،

رويم را برگرداندم.

حالا او رفته

و من

تمام چيزهايي را كه نگفتم، مي شنوم.

نگفتم: عزيزم متاسفم،

چون من هم مقّصر بودم.

نگفتم: اختلاف‌ها را كنار بگذاريم،

چون تمام آن‌چه مي‌خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.

گفتم: اگر راهت را انتخاب كرده‌اي،

من آن را سد نخواهم كرد.

حالا او رفته

و من

تمام چيزهايي را كه نگفتم، مي‌شنوم.

او را در آغوش نگرفتم و اشك‌هايش را پاك نكردم

نگفتم‌: اگر تو نباشی

زندگي‌ام بي‌معني خواهد بود.

فكر مي‌كردم از تمامي آن بازي‌ها خلاص خواهم شد.

اما حالا، تنها كاري كه مي‌كنم

گوش دادن به چيزهايي است كه نگفتم.

نگفتم: باراني‌ات را درآر...

قهوه درست مي‌كنم و با هم حرف مي‌زنيم.

نگفتم: جاده بيرون خانه

طولاني و خلوت و بي‌انتهاست

گفتم: خدانگهدار، موفق باشي،

خدا به همراهت.

او رفت

و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چيزهايي كه نگفتم، زندگي كنم.

 شل سيلوراستاين

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان ۱۳۸۹ساعت 17:5  توسط کتایون   |