صبح بخیر

يه وقت هايي نمي شه نگفت انقدر كه اين بودن ها غنيمته برات ... انقدر كه دلت مي خواد هميشگي باشه و تو ميون اين همه ، فقط باشي ... حتي اگه بدونن كه همه سكوتي و همه هيچ ... يك وقتايي بغضو كه انقدر بيخ گلوته كه همه حرفاي دنيا رو پس مي زنه ، مي ذاري براي فردا بسكه لبريزي از همين بودن ها ي دايره وار هر چند كم و گاه به گاه ... يه وقتايي فراموش مي كني داستان داستانِ ننوشتنه بسكه سهمگين بوده فرودِ اين روزهاي نگذر ... فراموش مي كني و مي نويسي كه يادت بمونه ميونِ اين روزاي نگذر ساعت هايي بوده كه خوش بودي ميون اونايي كه خوشي به بودنشون و سپاسگزار مي شي از خالقِ فراموشكارت كه ميون همه خرابكاري هاش چشمك مي زنه و مي گه ببين اينم يه شاهكارِ ديگه و يادت مياره كه نه انگارخلقت هم بلده ...
يه روزايي مثل امروز نمي شه نگفت از هوا و نفس ، از دلخوشي و لبخند ... بسكه خوبه امروز، روزِ خوبِ بودنِ تو ، كه از طلوع تو باغچه ي خورشيد پر شده از هزار نرگسِ خيس ... كه هستي و هستيم هنوز.
آمدن ات مبارك ، بودن ات مستدام باد.

نوشته ای از سلماز بسیار عزیزم(يك وقتهايي دلت ميخواد كامنتهاي خصوصي را عمومي كني.حيفم اومد تنهايي بخونمش.)

سپاس از همراهی شما عزیزان و پیام های شادباش تان.مرسی که هستین

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 17:43  توسط کتایون   |