صبح بخیر

صبح دخترم را گذاشتم مدرسه و موقع برگشت براي خريد سررسيدی به يك لوازم التحرير فروشي رفتم.فروشگاه آنموقع صبح غلغله بود از دانش آموزاني كه همه با هم مي گفتند خانم من عجله دارم.بنده ي خدا فروشنده مثل مرغ سر كنده دور خودش مي چرخيد.

گوشه اي ايستادم تا خلوت شود.چند دانش آموز دبيرستاني هديه اي براي آموزگارشان خريده بودند و از خانم فروشنده خواستند كه برايشان كادو كند.ايشان هم گفتن يا صبر كنين يا خودتان انجام دهيد.كه آنها گزينه دوم را انتخاب كردند.شايد حدود ده دقيقه با كاغذ كادو كلنجار رفتند.هي كاغذ را از اين طرف گذاشتند هي از آن طرف.بالاخره هم نتوانستند يك مكعب ساده را كادو پيچ كنند.به آنها گفتم: كمكتون بكنم؟ با خوشحالي قبول كردند.

از صبح فكرم مشغول اين مسئله است.سال دوم دبيرستان بودند.يعني دوسال ديگر يا مي روند دانشگاه يا خانه ي بخت!در هر صورت بايد اداره ي زندگيشان را در دست بگيرند. ولي چگونه؟

دختر 17-16 ساله اي كه توان انجام اين كار ساده را ندارد و در واقع مهارت هاي اوليه ي زندگي را آموزش نديده است، چه جوري قرار است از پس زندگي بربياد؟

چه كرده ايم با فرزندانمان ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 10:32  توسط کتایون   |